وطن، آنجا که بوی نارنگی میدهد
نویسنده: فاطمه اخروی
زمان مطالعه:5 دقیقه

وطن، آنجا که بوی نارنگی میدهد
فاطمه اخروی
وطن، آنجا که بوی نارنگی میدهد
نویسنده: فاطمه اخروی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]5 دقیقه
مادربزرگ فراموشی گرفته بود؛ از آن دسته فراموشیهایی که نیاز به مراقبت ۲۴ ساعته داشت و دیگر اسمها بهسختی یادش میآمد، حتی اسم من. دیگر بهخاطر نمیآورد غذای موردعلاقهام، قرمهسبزی جاافتادهاش با سالاد شیرازی است. یادش رفته بود کلید را زیر گلدان بگذارد که پشت در گیر نکنم؛ یادش رفته بود چقدر یادم میرود دستهکلید بردارم. از پارک رفتنهای کودکیام ذرهای خاطره نداشت؛ از اینکه میگذاشت با تمام توان گِلبازی کنم و بعد هم غرهای مادر را به جان میخرید، بیخبر بود. یادش نمیآمد تولدم چه روزی است. از خاطر برده بود که عیدهای نوروز اسکناس میان قرآن بگذارد و شبهای یلدا ظرف آجیل را پر کند. حتی این اواخر یادش رفت چقدر آقاجان را دوست دارد؛ یادش رفته بود و ما هم به رویش نیاوردیم که آقاجان روزهای آخر را چگونه گذراند.
نظر من را بخواهی، غم آقاجان حالوروزش را به اینجا کشاند. مادربزرگ فراموش کرده بود؛ به قول دکترها آلزایمر گرفته بود. او ناراحت بود از فراموشی اسمها و اشک در چشمان من بود؛ او خجالت میکشید از آنچه فراموش کرده بود و من میمردم از حس شرمش. عادت نداشتم اینگونه باشد. مادربزرگ همیشه درس زندگی میداد؛ اینکه حالا موضوع بحث را در میانهی راه فراموش میکرد، خنجر بر جگر میانداخت. اما دردناکتر از قبول این واقعیت سخت، که مادربزرگ دیگر یادش نمیآمد مادربزرگم است، فکرکردن به حرفهای دایی بود.
همه دایی را میشناختیم. دایی اهل خیرخواهی برای احدی نبود، از کارمند و کارگر زیردستش گرفته تا مادرش. دایی فقط دنبال فرار از مسئولیت بود و زمانی مُهر تثبیت زد بر این حرفها، که گفت مادربزرگ باید به خانهی سالمندان برود. غوغا شد در حیاط نقلی خاله. مثلاً به حیاط رفته بودند که صدای پچپچهایشان به گوش مادربزرگ نرسد، اما صدای جیغ مادر و شیون خاله، مادربزرگ که هیچ، کل اهل محل را خبردار کرد. حیاطی که لیلیبازیهایم با فرم مدرسه را دیده بود و از لکهی خاک روی مقنعهی سفیدم به مادر هیچ نگفته بود؛ حیاطی که دیگهای شلهزرد و شیربرنج را شب تا صبح به تماشا نشسته بود و بهپای درختهای نارنگی ایستاده بود تا سبزیشان را نارنجی کند، حال حیران مانده بود از این جنگِ بیشمشیر بر سر نیمچهمانده از مادربزرگ. دعوا بالا میگرفت و مادربزرگ هر ثانیه شکستهتر میشد. کنج ایوان نشسته بود، زلزده بود به جگرگوشههایی که به جانِ هم افتاده بودند. او خیره به ثمرهی زندگیاش بود و من هم خیره به او؛ در حسرت تمام ثانیههایی که من یادم میآمد و او نه، در تمنای آغوشی که طعم نوه بودن را تزریق کند در سلول به سلول تنم و در غم اینکه چه بر سر اولین دوستِ زندگیام میآید.
از آرامش خانهاش دیگر خبری نبود؛ همه داد بود و بیداد. فریادها خونسردی مادر را به جوش آورده بود؛ جیغزنان برای دایی خطونشان میکشید که وای به حالت اگر مادر را اینگونه رها کنی. مادر میگفت، خاله اشک میریخت، دایی ابرو درهم میکشید و مادربزرگ خمیدهتر میشد. بحثهای آن روز را هیچکس فراموش نکرد؛ نه مادر از یاد برد حرمتشکنی دایی را، نه پدر گریههای مادر را و نه من غم مادربزرگ را. آن شب زودتر از همیشه راهی خانه شدیم. هوای پاییز در شهر که نه در قلب خانوادهمان نفوذ کرده بود که اینگونه ساکت، خیره به خیابان بودیم. پدر نگران گزارش فوتبال نبود، مادر هوای زمزمه با آهنگهای شجریان را نداشت و شوقی هم برای من نبود که سخن از خرید به میان آورم. سکوت تلخمان را مادر شکاند؛ زیر لب و زمزمهکنان گفت: «درستش میکنم.» و شروع شد.
بیمارستان شد خانهی دوممان، جای دوست و رفیق را دکترها پر کردند و پرستارها شدند فامیل مهربانمان. ۲۴ ساعت شبانهروز میدویدیم از پی جوابی و در امید نجات، کمکم فراموشی در جان من هم رخنه کرد؛ از طعم غذای خانگی گرفته تا صورت اصلاحشدهی پدر، از لحظههای شاد زندگی با مادربزرگ تا خوابِ بدون کابوس، همه را از یاد برده بودیم. ما آلزایمر گرفته بودیم، نه مادربزرگ. آن کس که محروم شده بود از زندگی، ما بودیم انگار.
مادر آنقدر خود را از پا انداخت که سرانجام جوابی گرفت. بعد از ده بند مقدمه، ما را حواله به سفر دادند. گفتند چاره در ایران نیست و اگر امیدی هم باشد خارج از مرزهای این خاک محقق میشود. آنها گفتند و دوباره در حیاط نقلی خانهی مادربزرگ جنگ شد. این بار دایی داد میزد، خاله اشک میریخت، مادر ابرو درهم میکشید و مادربزرگ فریاد مخالفت سر داد. مادربزرگ گفت نه و مادر حیران شد، خاله هقهق خود را خفه کرد، دایی ساکت شد، حیاط به رنگ سکوتهای غروب جمعه درآمد و من به تماشا نشستم. درست مانند تمام وقتهایی که مادربزرگ دست به نصیحت میبرد و من سراپاگوش میشدم. شنیدن صوت مادربزرگ برای بیش از چند دقیقه آرزو شده بود که اینچنین ساکت ماندیم:
«نه الان که هیچوقت نمیرم. نه از این خونه، نه از این کشور. برم تو غربت بمیرم؟ میگین فراموشی گرفتم، اما هیچوقت یادم نرفت اینجا خونمه؛ یادم نرفت ریشهام کجاست. کوچه رو گم کردم؛ اما شهر رو نه؛ پلاک رو گم کردم؛ اما کشورم رو نه. کجا برم؟ پیش کی برم که بخواد یادم بیاره وطنم کجاست؟ میخواین کجا بفرستین منو؟ من که وطنمو یادمه! مگه همین بس نیست؟»
مادربزرگ میگفت و ما هنوز ساکت بودیم. حیاط عطر نارنگی را زنده میکرد و من میخندیدم؛ نه برای اینکه تنها امیدِ داشتن دوبارهی مادربزرگم ناامید شده بود و نه برای اینکه میدانستم حسرتِ همان قرمهسبزی و سالاد شیرازیاش را به گور خواهم برد. خندیدم، چون مادربزرگ ندانست در اوج فراموشیاش چه در ذهن من هک کرد؛ ندانست و آخرین پندش را هم داد به آخرین شاگردش. خندیدم، چون مادربزرگ هنوز همان مادربزرگ بود.
آن موقع خندیدم و روزهای بعدش هم خندیدم؛ وقتی کلید را فراموش کردم و مجبور شدم از در بالا بروم، چون مادربزرگ خواب بود یا وقتی که غذا سوخته بود و مادربزرگ میپرسید چطور شده. این روزها که به جای حیاط، کنار مزارش جمع میشویم و درخت نارنگی ارثیهمان شده، میخندم، نه به نبودش، به آنچه که درباره وطنپرستی در من شکل داد. میخندم و شوری اشکِ حسرتی را حس میکنم که در دلم میگوید کاش هنوز هم بود و اسمم را یادش میرفت.

فاطمه اخروی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.